یا جابر العظم الکسیر
خادمی که کنار در نزدیک مضجع شریف بود گفت : وارد حلقه یاسین شدید دعای فرج بخونید و بیست تا صلوات بدید راه براتون باز میشه.سرمرا بلند کردم . هیچ وقت حلقه ی یاسین بالای سرمرا ندیده بودم. انگشتر را محکم ولی با احتیاط گرفتم که فشار جمعیت گم یا خرابش نکند. دوست داشتم خودم به شما پس می دادمش ولی به یکی دو قدمی که رسیدم دستم را دراز کردم سمت خادم و گفتم: میشه اینو بندازید توی ضریح.
مطمئن گفت: دست خودت باشه ! یک کم دیگه میرسی بهش،خودت می اندازی.
پشت سری گفت: دستت رو بلند کن و خودت بنداز.
دستم را بدون زحمت دراز کردم و گره انگشتانم را باز کردم حلقه نقره ای در آغوش ضریحت فرو رفت و من به دامنه ی ضریحت چسبیدم.بجای حلقه نقره ای حالا من در حلقه طلایی آغوشت بودم.
فَنَجنِیمِنْهَا لِوَاذاً بِکَ