بینی و بین الله

بینی و بین الله

و کفی بالله شهیدا بینی و بینکم.
و این بس که خداوند گواه است...
سوختن بهای ِ قرب است و چنین سوختنی را جز به پروانه گان بی پروای ِ عشق نمی دهند . آن که آتشی بر دل ندارد کجا می تواند بال در آتش بگشاید. «شهید سید مرتضی آوینی»

قدم گاه

پربیننده ترین مطالب

یا جابر العظم الکسیر 

 

در کاروان تان برای یک نفر جا هست؟

کاش مرا هم با خودتان ببرید!

همانطور و همانقدر که این روزها به نماز پناه می برم به شما هم پناهنده ام.مرا در قلعه محکم و مطمئن ِ خودتان بپذیرید که چشم هایم را به روی دنیا ببندم و در افقی بلندتر و رفیع تر و ابدی تر،باز کنم. 

 

 

می خواهم با من حرف بزنی ،این بار هود می آید و داستان نوح علیه السلام که کشتی می ساخت و قومی که مسخره اش می کردند.

مرا در کشتی امن نجات خودت بپذیر و با خودت ببر.

آرام نیست در همه عالم به اتفاق

ور هست در مجاورت یارِمحرم است 

 

•۸ذیحجه

۰۶ تیر ۰۲ ، ۰۵:۳۲

یا طبیب من لا طبیب له 

هنوز ساعت هشت نشده بود که زنگ تلفن به صدا درآمد.دست دراز کردم و گوشی را برداشتم.ناشناس بود اما حدس می زدم برای چه کاری باشد. سرم هنوز درد می کرد،صدای گوشی را قطع کردم که سعی کنم دوباره بخوابم. این بار صدای پیامک آمد، حدس زدم همان بنده ی خدا باشد.
گوشی را دوباره برداشتم. پیام داده بود برای تحویل گرفتن خرماها بیایید. فکر کردم پنج جعبه خرما که دیگر این حرف ها را ندارد.
برخلاف دیشب ،هوای صبح گرم بود. خورشید نورش را از لای توری به داخل کشیده بود.نه حوصله داشتم نه توان و نه دلم میخواست بیدار شوم. از ترس اینکه دوباره زنگ بزنند جواب پیامک را دادم و به اکراه بیدار شدم و به زحمت یک ساعت و نیم بعدش راه افتادم.جای پارک در نزدیکی نبود ،دورتر پارک کردم و با خودم فکر کردم پنج جعبه خرمای کوچولو که دیگر زحمتی ندارد.
بعد از تحویل دادن گوشی، رفتم اتاق معاون. چقدر هم خنک بود.با احترام بفرما زدند و چای تعارف کردند.آقای میانسال مهربان در حالی که از جایشان بلند می شدند گفتند: پایین گرم است شما زیر خنکای کولر بنشینید من می روم از پایین ،بسته ها را می آورم. بعد پرسید: ماشین دارید؟
باز فکر کردم خب پنج تا جعبه کوچک خرما ، ماشین داشتن نمی خواهد.
آقای مهربان گفتند مشکلی نیست توی دو تا پلاستیک برایتان می گذارم.

وقتی پلاستیک به دست برگشت و از نازکی پلاستیک جعبه های قشنگ و بزرگ خرمای کباکب رو دیدم،چشمانم قلب قلبی شد و حالم  خوش شد پلاستیک ها را برداشتم که قلب قلبی ترین خبر ممکن در آن لحظه را هم شنیدم : مرغ هم می دهیم. برای غدیر پخت دارید؟
وای که چقدر مراقبت کردم که قلب هایی که می دویدند توی چشم هایم اتاق معاونت را قلب باران نکنند.
دیگر سرم سنگین نبود، گرفتگیِ قلبم گم شده بود و خون در رگانم بشکن و بال می زد.
به راستی که
شما بی نهایت خوب می دانید چطور حال مرا خوب کنید!

الحمدلله کما هو اهله

و انا لا احبک فقط
ولکنی أؤمن بک
کما یؤمن الاصیل بالوطن ..


•غسان کنفانی

۰۵ تیر ۰۲ ، ۱۷:۳۱

یا جابر العظم الکسیر 

رسیده بودم به خروجی...
همان جای همیشگی که می ایستادم روبروی گنبدت و نگاه می کردم سمت پرچمت و خداحافظی می کردم و می خواستم زودی تا چند ساعت دیگر اجازه بدهی برگردم...
رسیدم همانجا روبروی گنبدت که تا پرچمت تکان نمی خورد بیرون نمی رفتم، می نشستم روی پایه آهنی تابلوی کنار خروجی یا روی زمین... اینقدر با تو حرف می زدم تا پرچمت با نسیم نظرت حرکت می کرد...

رسیده بودم همانجا...
گفت: هر وقت دلت ...
نگاهت کردم یادم نیست به چه حالی، می دانم نگاهم به تو بود فقط به تو و گفتم : .... به امام ... می گویم.

از وقتی نوجوان بودم شنیده بودم ، وقت نماز مغرب متعلق به شماست. نشسته ام در خلوتی دور از صحن و گنبد و پرچمت... دلم و نگاهم به نگاهت...
...

۰۳ تیر ۰۲ ، ۲۰:۵۱

یا طبیب من لا طبیب له

 

گاه باید برای زنده کردن دوباره ی دلت،

این گونه

بجنگی .|

+

 

۰۳ تیر ۰۲ ، ۱۳:۳۰

یا طبیب من لا طبیب له 

 

زد اگر کسی درِ خانه ات

دل ماست کرده بهانه ات ...

+

۰۲ تیر ۰۲ ، ۰۰:۴۰

یا طبیب من لا طبیب له 

 

سفره را پهن می کنم.یادتان می افتم و می گویم: شما آنجا ...دعوت مرا برای صرف صبحانه قبول کردید، می شود الان هم قبول کنید و بیایید که با هم سحری بخوریم ؟!

خیال می کنم که قبول کرده اید چون عادت شما نیست که دعوت کسی را رد کنید.لبخند می زنم......و به سختی غذا را فرو می برم.
چقدر حال اینجا و آنجایم فرق دارد.

۰۱ تیر ۰۲ ، ۱۱:۴۴

یا حبیب قلوب الصادقین

حیف که نمی شود بعضی حس های قشنگ را با دیگران تقسیمش کنی.

[...]

 

۳۱ خرداد ۰۲ ، ۲۲:۵۳

یا طبیب من لا طبیب له 

 

 

یک روز می خوابی این قدر عمیق که هیاهوی هیچ غمی بیدارت نمی کند.

 

هرگاه اندوه می‌خواهد مرا بشکند 
یادِ تو می‌افتم
و قلبم لبخند می‌زند

 

 

۳۱ خرداد ۰۲ ، ۲۱:۴۵

یا طبیب من لا طبیب له

 

اگر خدا شما اهل بیت علیهم السلام را الگویی حسنه برای زندگی و حیات ما آفرید بی شک رسیدن به عشقی، هم افقِ عشق آسمانی شما هم برای ما شدنی ست. ما نیز می توانیم برای خدا ،زیباترین عاشقانه ها و ماندگارترین جهادها را کنار همسفرمان در این سیاره رنج رقم بزنیم . می توانیم اگر در درون ما هم دو دریا باشد که قبله اش اقیانوس حیات شما باشد اگر افق چشم های ما محو تماشای خورشید ِ جمالِ عالم آرایِ شما باشد. آسمانِ دوست داشتنِ ما هم می تواند تا عالم بقا ادامه داشته باشد اگر ابتدا و میانه و بی کرانه اش خدا باشد خدا باشد خدا باشد.روز عشق بی شک روز ازدواج شماست دو آسمان ، دو دریا ، دو بهشت.

۳۰ خرداد ۰۲ ، ۰۱:۱۶

یا طبیب من لا طبیب له 
.

 

زنگ زد و گفت دو خواهرند که لباس مناسب ندارند.اگر می شود تکه پارچه های فلانی را بگیر که برای این دو تا بچه لباس بدوزیم.
فکر کردم هر چقدر این دو بچه جان ندار باشند خرده پارچه های عروسکی که برایشان لباس نمی شود. خلاف میلم ، به دوستان سپردم برای لباس دست دوم. اما هنوز خبری نبود، تا رسیدیم به شام شهادت.شاید تولدم بهانه ی قشنگی شد که جور دیگری برای دلم باشید و دلم خواست برای تن پوششان به شما متوسل بشود هر چه باداباد.
عمرِ درخواستِ من،فقط کمی بیشتر از ۲۴ ساعت شد ولی موجودی اش به جودِ شما؛ خیلی بیشتر از انتظار من. ممنونم که آفتاب مهربانی تان را بر سر این دو نازدانه سایه کردید. لبخندشان و شادیِ دل هایِ کوچک شان پیشاپیش تقدیم ِشما.

 

و أَمِنَ مَن لَجَأَ إِلَیکُم 
و هرکسی...
به شیوه‌ى دل خودش...
به شما پناه مى‌آورد!

۳۰ خرداد ۰۲ ، ۰۱:۰۵

یا طبیب من لا طبیب له 

 

.

 

•من مشهد بودم که تو راهی شدی.
گفتم :نجف رفتی سلام منم به حضرت مولا و حضرت زهرا سلام الله علیها خیلی برسون.
به آقا حضرت عباس علیه السلام هم بیزحمت بگو که من گفتم :خیلی ممنونم.

•حضرت عمو علیه السلام من هنوز هم از شما ممنونم در سخت ترین روزهای تنهایی ام،هدیه هایتان و بودن تان پشت گرمیِ دلم بود. دلتنگ و مشتاق هستم که دوباره شبی در سردابتان بنشینم و با هم حرف بزنیم.شما برای من هم همانقدر پناهید که برای دردانه های برادرتان.هر چقدر بالانشین باز نگاهتان از دلم که پای قدم های شماست غافل نیست.

•قرآنم را بر می دارم و می نشینم رو به قبله 
و می گویم اگر الان در سردابتان بودم و قرآن را باز می کردم با من چه می گفتید؟!
چشم هایم را می بندم و قرآن را باز می کنم.
این بار یونس می آید :
الا ان اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون...

 

 

۲۷ خرداد ۰۲ ، ۲۳:۵۶

یا طبیب من لا طبیب له 

 

۲۵ خرداد ۰۲ ، ۱۹:۰۶

یا طبیب من لا طبیب له

 

می دانستم تار و پود فرش هایت با ارزشند ولی حالا بیشتر می دانم چرا .

 

گریه کردم شانه ی گرم حریمت بغض کرد

وقت گریه سر روی یک شانه باشد بهتر است

 

+

۲۴ خرداد ۰۲ ، ۰۱:۵۳

 

یا طبیب من لا طبیب له 

دستم را دراز می کنم سمتش و می گویم
اگر قرار بود از پسش بر نیایی
اصلا در این مسیر قرار نمی گرفتی
تو می توانی
بلند شو و ادامه بده
بلند شو و بجنگ
اصلا فقط بلند شو و بگو :

آن وقت دوباره خون در رگانت می جوشد
و قلبت دوباره می تپد و چشمانت می درخشد
نه اولینی
نه آخرین
نه اینجا آخر زندگی
تو تمام نمی شوی 
اگر فقط بلند شوی
و ادامه بدهی

_بازوهایش را می گیرم و می کشم_

زمین نه فقط از زیر خانه خدا
که از زیر پای بنده اش هم می تواند گسترده شود،
مگر نه اینکه جان و عرض مومن از خانه محترمش عزیز تر است،
از همین جا همین جا که زانو زده ای و دست بر زمین گذاشته ای 
شروع کن 
بلند شو و
 ادامه بده
به صاحب خانه نگاه کن
ببین آن بیت را که جهان از آن شروع می شود 
را در وجود خودت گذاشته
تو تنها نبودی
تنها نیستی
ما ودعک ربک و ما قلی

...

۲۳ خرداد ۰۲ ، ۲۱:۳۸

یا طبیب من لا طبیب له 

 

.... +

۲۲ خرداد ۰۲ ، ۲۲:۰۰