بینی و بین الله

بینی و بین الله

و کفی بالله شهیدا
و این بس که خداوند گواه است.
سوختن بهای ِ قرب است و چنین سوختنی را جز به پروانه گان بی پروای ِ عشق نمی دهند . آن که آتشی بر دل ندارد کجا می تواند بال در آتش بگشاید. «شهید سید مرتضی آوینی»

آخرین مطالب

۱۸ مطلب با موضوع «مذهبی» ثبت شده است


خدا پیامبر صلى الله علیه وآله را با روشنایى اسلام فرستاد ،

و در گزینش ِ ، او را بر همه مقدم داشت ؛

با بعثت او شکاف‏ها را پر و سلطه گران پیروز را در هم شکست ،

و سختی ها را آسان و ناهمواری ها را هموار فرمود

تا آنکه گمراهى را از چپ و راست تار و مار کرد.

«امام علی علیه السلام»


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دانا ترین ِ مردم به خدا ، راضی ترین آن ها ست به تقدیرات ِ الهی .

«امام صادق علیه السلام»

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


پـ . نـ : این روزها بی بهانه و با بهانه ، مرتب به یادم می آیی ... با صورتی که به خاک افتاده

می شنوم بازرضا برضائک و تسلیم لامرکَت را ...

...

برای ِ این سفرت، هم سفر نمی خواهی؟

ـــــــــــــ

پـ .نـ : فکر نکنی محرم تمام شده و فراموشت کردم

سلام حضرت ِ عاشق ، فدای ِ چشمانت

ـــــــــــــــــــ

برای یــک نفســـی با تو عمـــر می بـخشــــم

بـرای جلـب نگـــاهـت

ولـی

کفـــایت نیســــت ...

 





۳۰ بهمن ۸۹ ، ۲۰:۳۰
گمنام

این خاطره را اولین بار سال 1370 در کتاب "یاد یاران" منتشر کردم و مقام معظم رهبری، پس از خواندن آن کتاب، یک صفحه مطلب زیبا نوشتند.

1/3/1361 -جاده اهواز به خرمشهر

تیپ 8 نجف اشرف به فرماندهی سردار شهید "احمد کاظمی"

گردان 2 ثامن الائمه به فرماندهی "قاسم محمدی"

گروهان 1 به فرماندهی برادر "شاملو"

دسته 1 به فرماندهی شهید "امیر محمدی"

آفتاب هنوز مرخص نشده بود که سوار بر کامیون های ایفا، به طرف خط شلمچه حرکت کردیم. هوا دیگر تاریک شده بود. جاده خاکی سیاه را - که برای جلوگیری از بلند شدن گرد و خاک به هنگام تردد، روغن سوخته رویش پاشیده بودند - طی کردیم تا به خاکریز اصلی رسیدیم.

از کامیون ها پیاده شدیم و در ظلمات شب، پشت سر یکدیگر راه را تشخیص داده، خود را به خاکریز خط مقدم شلمچه رساندیم. آن جا که جلوتر از آن کسی نبود. از نظر آب، جیره خشک (نان خشک، بیسکوئیت، پسته، یک کنسرو تن ماهی و یک کمپوت) خود را ساختیم. یکی یکی و دوتا دوتا از خاکریز بالا رفتیم و به دشت روبه رو سرازیر شدیم.

تیربارهای دوشکا، دشت را نامنظم و پراکنده زیر آتش گرفته بودند. ضدهوایی شلیکا (چهار لول) زمین را سرخ می کرد و چتر آتشین بالای سرمان می کشید. پنداری آسمان سینه گرفته اش را صاف می کند. خاکریزها را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتیم تا به جایی که امکان جلوتر رفتن وجود نداشت، رسیدیم. گلوله آر پی جی ای از بالای سرمان رد شد. ارتفاع خاکریز کم بود. سراسیمه به طرف سینه کش خاکریز رفتیم که با فریاد بچه ها و مشاهده سیم خاردار، دریافتیم کنار خاکریز، مین گذاری شده است.

میان ما و دشمن، تنها یک میدان مین فاصله انداخته بود.

در آن میانه، با خنده به یکی دوتا از بچه ها که در اردوگاه عقبه، نماز شب خوان های حرفه ای! بودند، گفتم:

- چی شده ... شما که در اردوگاه، توی نماز شب گریه می کردین و "اللهم ارزقنا توفیق شهادت فی سبیلک" سر می دادین ... حالا این جا دنبال جای امن می گردین؟

که یکی از آنها، آرام گفت:

- هیس س س ... حفظ جون در اسلام واجبه ... اگر الکی تیر و ترکش بخوری، شهید نیستی ...

یکی از فرماندهان تیپ، همراه بی سیم چی هایش، کنارمان نشسته بود. حواسم را شش دانگ به آن چه رد و بدل می شد، متوجه کردم. از قرار معلوم، و بنا بر اظهار بی سیم چی، بچه های تخریب نمی توانستند میدان مین را در مدت زمان تعیین شده، باز کنند و حداقل معبر را برای نیروها بگشایند.

با شنیدن این پیام، فرمانده، سرش را آرام رو به آسمان بلند کرد و یک دفعه خیلی تند گفت:

- چند تا از بچه ها داوطلبانه برن میدون مین رو باز کنند.

تنم به لرزه افتاد. آن چه را که از عملیات طریق القدس در بستان شنیده بودم، حالا باید می دیدم.

جلوتر از ما، گردان یک که از بچه های آذربایجان تشکیل شده بود، نزدیک به بریدگی خاکریز و به طرف میدان مین نشسته بود. پیام را که شنیدند، عده ای برخاستند. شاید بتوانم بگویم همه گردان شان.

زودتر از همه هم، همان هایی که می گفتند "حفظ جان در اسلام واجبه".

در آن سیاهی شب که تنها روشنائی اش گلوله های رسام و منور های کم عمر بودند، در زیر شلیک آر.پی.جی و خمپاره، کنترل کردن شان ساده نبود. آنان که صادقانه عزم شان را جزم کردند، خود را جلو کشاندند؛ جلوتر از بقیه. فقط دیدم از بریدگی خاکریز گذشتند و... انفجار پشت انفجار. صدای خمپاره نبود صدای خفیف و ملایم بود. می خواستم گریه کنم. می دانستم آن چه را می شنوم، صدای انفجار پیکرهای مطهر، بر روی مین ها و متلاشی شدن آنهاست.

نوبت به گردان ما رسید. هنوز منگ بودم. دسته ما جلو رفت؛ نه برای غلت زدن، که برای گذر از رنج آنان که پر کشیدند.

وارد معبر که شدم، بغض، خفه ام کرد. اشکم جاری شد. آر.پی.جی به دست ها شلیک می کردند و از روی اجساد شهدا می گذشتند. بدن ها تکه تکه و هر قطعه در سویی، در معبر، خودنمایی می کرد. پنداری آسمان با همه ستاره هایش در زمین خفته بود.

آر.پی.جی زن جوانی را دیدم که با شکم روی مین دراز کشیده بود. بدنش سوراخ شده و گلوله هایی که در کوله داشت، می سوختند. در زیر نور کم منور، آن گاه که گفتند همان جا داخل معبر بنشینیم، متوجه شدم لبانش تکان می خورد. با خود گفتم شاید آب می خواهد. سراسیمه و چهار دست و پا، خودم را به طرفش کشیدم. هنوز مو پشت لبش سبز نشده بود. سعی کردم بشنوم که چه می گوید. صدایش خیلی آرام بود و به گوشم نمی رسید. گوشم را دم دهانش بردم.

آخرین لحظات را سپری می کرد. صدای زیبا و آرامش در گوشم طنین انداخت. خوب که دقت کردم، دیدم بدون این که کوچک ترین آه و ناله ای سر دهد، آیات سوره حمد را با نفس می خواند.

- الحمدلله رب العالمین ... الرحمن الرحیم ...

خواند و آرام آرام سوخت.

جلوتر، عزیزی را دیدم که هر دو پایش بر اثر انفجار مین، متلاشی شده و به کناری افتاده بود. رفتم تا او را از زیر آتش دوشکا و تیربار که بی امان می غریدند، به کنار خاکریز منتقل کنم و به محل امن تری ببرم. هرچه اصرار کردم، اجازه نداد جابه جایش کنم. از این که توانسته بود چند مین جلوی پای بچه ها را منهدم کند، خوشحالی می کرد. دوستش که در کنارش بود گفت:

- وقتی رفت روی مین و یک پایش قطع شد، اسلحه اش رو عصا کرد و با پای دیگه رفت روی مین تا بهتر راه بچه ها رو باز کنه.

سعی کرد با مزاح و شوخی، به من روحیه بدهد. با لهجه شیرین آذربایجانی، درحالی که انگشتش را روی بینی می کشید، گفت:

- دلتون بسوزه، من می رم پیشآقا امام زمان!

با نگاه معصومانه ای گفت:

- ولی یه خواهش ازتون دارم... اونم اینه که وقتی به خرمشهر رسیدین، از طرف من اون جا رو زیارت کنین.

به آرامی، شهادتین را بر لب جاری کرد و درحالی که چشمانش از نور منور برق می زد، با لبخندی زیبا، رو به آسمان، نقش بر زمین شد...

نویسنده : حمید داودآبادی

منبع : سایت تبیان

در عاشقی گریز نباشد ز ساز و سوز

استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم...





۲۵ بهمن ۸۹ ، ۲۰:۳۰
گمنام

خصلتـان لیـس فـوقهمـا شـىء :الایمـان بـالله و نفع الاخـوان.« تحف العقول »

دو خصلت است که بهتر و بالاتراز آنها چیزى نیست: ایمان به خدا و سود رساندن به برادران .

«امام حسن عسکری علیه السلام»

http://img.tebyan.net/big/1389/11/20110209115711370_sh-imamhasanaskari-02.jpg


"یا ابا محمد

 یا حسن ابن العسکری علیه السلام ،

فرزند ِ تو هم غریب چون توست"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 آیت الله بهجت روحی فداه :

" صرف پیدا کردن و دیدن حضرت مهدی عجل اللّه تعالی فرجه الشریف مهم نیست،
آقایی گفته بود: شاید شما هم به خدمت آن حضرت مشرّف شده‌اید و خیلی‌ها مشرّف شده‌اند.
 اگر مشرّف شدید، به آن حضرت نگویید که: «از خدا برای من زن، خانه، دفع فلان بیماری و یا امراض خصوصی و... بخواه»، زیرا این‌ها چندان اهمیت ندارد.

هم چنین آقای دیگری گفت: در اعتکاف مسجد کوفه آن حضرت را در خواب دیدم که به من فرمودند: «این‌هایی که به این جا (مسجد کوفه) آمده‌اند، از مؤمنین خوب هستند، ولی هر کس حاجتی دارد و برای برآورده شدن حاجت خود آمده است.
 مانند، خانه، فرزند و ... هیچ کدام برای من نیامده اند.» البته محتاج به خواب هم نیست، مطلب همین طور است و هر کدام در فکر حوایج شخصی خود هستیم، و به فکر آن حضرت - که نفعش به همه برمی گردد و از اهمّ ضروریات است - نیستیم! "

آجرک الله یا بقیة الله




۲۱ بهمن ۸۹ ، ۲۰:۳۰
گمنام
بسم رب النور

...باید مومنان همیشه بلند همت بوده و با خلق عفو و صفح پیشه کنند و از بدیها در گذرند آیا دوست نمی دارید که خدا هم در حق شما مغفرت و احسان فرماید؟ که خدا بسیار آمرزنده و مهربان است. (نور/22)

.

.

.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم،

و عوضنی من ظلمه لی عفوک، و ابدلنی بسوء صنیعه بی رحمتک... (صحیفه سجادیه/14)

گذشتم... این باشد معامله من با "خدا" و "شما"...

یا علی(علیه السلام).





۱۵ بهمن ۸۹ ، ۲۰:۳۰
گمنام

غم ِ فراق ِ تو
در باورم نمی گــُـنجد


ImamReza

آه َم کبوتر

می شود تا گنــــبـد تو

منبع عکس : وبلاگ سیب سبز




۱۳ بهمن ۸۹ ، ۲۰:۳۰
گمنام

نامه ای از امام مهدی (عج الله تعالی فرجه الشریف ) به شیخ مفید :

ای دوست مخلص ! ای کسی که با ستمگران در راه ما مبارزه می کنی !


خداوند بزرگ ،

آن چنان که دوستان صالح ما را در گذشته یاری فرمود ؛ شما را نیز با نصرت خود تأیید فرماید .

ما با شما عهد می کنیم

هر یک از برادران دینی شما که تقوا را سرمایه خویش قرار دهد، از فتنه های گمراه کننده در امان داریم

و اگر کسی بر خلاف وظیفه رفتار کرده و از آن چه باید عمل کند بخل ورزد ،

مسلماً در هر دو جهان خسران و زیان نصیبش خواهد شد .

اگر شیعیان ما

– که خداوند آن ها را به طاعت و بندگی خویش موفق بدارد –

در وفای به عهد و پیمان الهی اتفاق و اتحاد داشته و عهد و پیمان الهی را محترم می شمردند ،

سعادت دیدار ما به تأخیر نمی افتاد و زودتر از این به سعادت دیدار ما نائل می شدند .

آن چه موجب جدایی ما و دوستانمان گردیده

و آنان را از دیدار ما محروم نموده است،

عمل نکردن آنان به احکام الهی است .

منبع : سایت تبیان



http://www.emammahdi.com/files/picworkshop_pic/1255773216.jpg


دلم برای تو تنگ است بر نمی گردی ...

بر نمی گردی !







۲۲ دی ۸۹ ، ۲۰:۳۰
گمنام

بسم رب النور

و بدانید که خدا در میان شخص و قلب او حایل است (و از اسرار درونی همه آگاهست) و همه به سوی او محشور خواهید شد. (انفال/24)

.

.

.

راز دل با تو چه گویم...

یا علی(علیه السلام).


۲۰ دی ۸۹ ، ۲۰:۳۰
گمنام



نگاه کن زینب !

آرام گرفت ! انگار رقیه آرام گرفت .

...

درد و داغ رقیه تمام شد و با سکوت ِ او انگار خرابه آرامش گرفت .

...

تنها حضور ِ مادرت زهرا می تواند تسلی بخش ِ جان ِ سوخته ی تو باشد .

پس خودت را به آغوش ِ مادرت بسپار و عقده ی فرو خورده ی همه این داغ ها و دردها را بگشا.


آفتاب در حجاب - استاد سید مهدی شجاعی

« السلام علیک ِ یا اماه یا فاطمة الزهراء »





۱۸ دی ۸۹ ، ۲۰:۳۰
گمنام
السلام علیک یا امام محمد بن علی یا باقر العلوم



حضرت امام محمد باقر علیه السلام در سال 57 ه در شهر مدینه چشم به جهان گشود . نام ایشان محمد و کنیه اش ابو جعفر است و لقب ایشان هم باقر العلوم است . نام مادر ایشان « ام عبد الله » دختر امام حسن مجتبی علیه السلام بود که از این جهت نخستین کسی بود که هم از نظر پدر و هم از نظر مادر فاطمی و علوی بوده است ...
" پیدا کردم راز غربت ِ شما را آقا ..پیدا کردم وارث ِ پدر غریب و مادر مظلومه
پیدا کردم را ز ِ غربت شما را "

این مناسبت نوشته هم ، شد دل نوشته در بارانی ترین لحظه ی یک میلاد





۱۶ دی ۸۹ ، ۲۰:۳۰
گمنام
بسم رب النور 

و خدا هرگز خلاف وعده نکند. (روم/6)

.

.

.

تکرار می کنم، و خدا... و خدا...

تو هم ای دل آرام باش...

یا علی (علیه السلام).




۱۵ دی ۸۹ ، ۲۰:۳۰
گمنام